آنچه همه خبر نداشتند آن بود که من تو را دوست داشتم ، ریشه ی من دوباره در خاک بود و من دیگر با یک فنجان چای هم خوشبخت بودم ، من دوباره صفات خودم را میشمردم.
نگران صبر تو بودم ، نگران آفتاب که می رسید و خانه را روشن میکرد .کبریت میزدم آفتاب تاخیر کند و به خانه تو مهمان نباشد .تا آن سپیده دم دستم با سالهای عمرم شناخته نمی شد ، نگران دست های تو بودم که در آفتاب رشد کند !(احمدرضا احمدی)
برای چهل سال نگرانیت /نگرانیم
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 15:41 توسط ما |
برچسب: چهل,سالگی,
نویسنده: کیارش کاشانی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 0:15